سلام، صبح قشنگی رو اغاز کردم. اخه تمام شب باد وزیده و هر چه دود رو از اسمان تهران برده. اسمون ابی ابی با چند تکه ابر سفید مزین شده.
ساعت 8:30 از خونه زدم بیرون. امروز باید می رفتم تهرانسر باشگاه. دلم می خواست اسفند رو تعطیل می کردم. اما چند تا شاگرد جدید دارم که خیلی به تنیس روی میز علاقه نشون دادن و خداییش خیلی خوب هم یاد گرفتن، این بود که دلم نیومد شوق و اشتیاق اونها رو ندید بگیرم. با وجودیکه اکثر بچه ها خرید شب عید و خونه تکونی رو بهونه کردن و نمیان، با درخواستشون موافقت کردم و مشتاق تر از هر زمان به تمرینــــــات ادامه می دیم.
یادم میاد 8، 9 سال پیش که خودم تازه با تنیس روی میز اشنا شده بودم انقدر علاقه مند بودم که تحت هیچ شرایطی غیبت نمی کردم. شاید باورتون نشه بعد از گذشت 2 سال 2 جلسه غیبت داشتم که خودم خواستم نرم که اونهم بخاطر دهه محرم بود.
بگذریم. وقتی می رفتم باشگاه انقدر هوا عالی بود که همش خودمو سرزنش می کردم که چرا دوربینمو با خودم نیاوردم تا چند عکس توپ بندازم. اخه کم پیش می اد بتونی تهران رو این جور تمیز و زیبا ببینی.
امروز عصر هم مطابق روزهای زوج هفته کلاس زبان دارم. یه دل می گه برم یه دل می گه نرم. اخه هر جلسه باید یه خبر اعم از سیاسی، اجتماعی ، ورزشی و ... داشته باشیم و برای بچه ها تعریف کنیم.
هر چی فکر می کنم خبر جالبی به ذهنم نمی رسه جز انتخاب کفاشیان بعنوان رییس فدراسیون فوتبال برای چهار سال اینده. من در تعجبم چطوریه که هییچکس از عملکرد ایشون راضی نیست اما در نهایت باز هم ارا ایشون رو منتصب می کنه. وای خدا، برای 4 سال ازگار باید ایشونو تحمل کنیم. خودش گفته: "من اش کشک خاله ام. بخواین نخواین هستم". نمی دونم می دونید یا نه؟ من شدیدا فوتبالی ام. بارسلونا از تیم های خارجی و استقلال از تیم های داخلی مورد علاقه منن.
راستی یه خبر داغ دیگه هم هست اونم اینکه وزیر اموزش و پرورش اعلام کرده امسال عید بچه ها تکلیف نخواهند داشت.
اره همین دوتا خبر رو گر چه کوتاهه، تو کلاس مطرح می کنم. کاچی به از هیچی.
بعد از یه دوش حوالی ساعت 12 به خونه مادرشوهرم زنگ زدم خونه نبود. حتما خونه برادر شوهرمه. اخه حالش خیلی خوب نیست. این بنده خدا همیشه ناخوش احواله. یادم باشه شب به همراهش زنگ بزنم.
نوبته مادر خودم بود. طبق معمول خونه بابابزرگم بود. مامان بزرگ می گه" بابابزرگم مدام سراغ مادرمو می گیره و اگه اون خونشون نباشه شاکی می شه و اغلب اوقات می زنه زیر گریه. این سید خدا هم دو سه سالی هست که بیماره. چون پدرم در قید حیات نیستند مادرم وقت بیشتری می ذاره به نسبت بقیه خواهر و برادراش.
هر دفعه که زنگ می زنم مامانم می پرسه کی می ان؟ اخه یه سه ماه و اندیه که نرفتیم شمال.
گفتم انشاءالله عید می اییم. بنده خدا خیلی خوشحال می شه وقتی خبر اومدن رو بهش می دم.
روزهایی که می رم باشگاه ( سه روز در هفته) خیلی گشنم می شه. نیما ساعت 3 می اد خونه. منم که شکمو نمی تونم تا اون موقع صبر کنم. اینه که با امیر ناهار خوردم و نشستم پای لب تاپم.
از الان غصم گرفته برای شام. به نظر من این پخت و پز سخت ترین کار دنیاست.
حالا تا شب یه فکری براش می کنم.