به امید دیدار تو سال جدید

سلام

تیم محبویم عیدیمو داد. قهرمان جام حذفی شد. اما بازی اصلا در حد و اندازه های استقلال نبود. کلا خوب بازی نکرد. شاید بخاطر حساسیتی هست که همیشه توی فینال مسابقات هست.


شاید این خرین نوشته تو سال 90 باشه. یواش یواش باید بارو بندیل رو ببندم که خدا بخواد 29 بریم شمال. احتمالا تا 10 فروردین اونجا باشم. البته پسر بزرگم و همسرم فقط 4 روز می مونن بعد میان تهران که پسرم درس بخونه. بچم امسال کنکور داره خوب!!!

می خوام سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک بگم .

 بیایید قول بدیم که فراموش نکنیم که برای همدیگه لحظه تحویل سال دعا کنیم .


Happy new Year in advance    Wish  in yr1391. Have a happiness s & wonderful  days. Don't  too hard but your boss can say to you. Take care of yourself. Buy some beautiful  ,    drop from the sky so that you can buy or change a  and a . And never need , just   and  go  around the world. Good to have more and , but don't eat too much . Do remember to  at least once a week. No  with your honey, and don't be skimpily to say . Enjoy your romantic times  http://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gif
best wishes to you & all your   family.   Also have a nice 13 be dar


Happy new Year in advance    Wish  in yr1391. Have a happiness s & wonderful  days. Don't  too hard but your boss can say to you. Take care of yourself. Buy some beautiful  ,    drop from the sky so that you can buy or change a  and a . And never need , just   and  go  around the world. Good to have more and , but don't eat too much . Do remember to  at least once a week. No  with your honey, and don't be skimpily to say . Enjoy your romantic times  http://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gif
best wishes to you & all your   family.   Also have a nice 13 be dar


شفلریا و کاج مطبق

اینم از عکسی که قول داده بودم در پست قبلی.

به استقبال بهار با مطبق و شفلریا

سلام وجود گل و گلدون زینت بخش  هر خونه ایه. اردیبهشت ماه پارسال به پیشنهاد دوستم رفتیم به یه مرکز عرضه مستقیم گل که توی بلوار سیمون بلیواره. هر کدوممون دو سه تایی گل خریدیم. الحمدلله خوب سالم و تر گل مرگل موندن.

نمی دونم چرا غروب جمعه اینقده دلگیره. به همسرم پیشنهاد دادم بریم همون مرکز گل. همون قد که غروب جمعه دلگیره ، تماشای گل و گلستون دلپذیره. دلم می خواست همه گل فروشی رو می خریدم اما در نهایت یه کاج مطبق خریدیم و یه شفلریا. اخه کجا می ذاشتمشون. یه اپارتمان 120 متری که گنجایش ارزوی منو نداره. اینم عکسشون:  
فعلا اپلود ممکن نشد بعدا براتون می ذارم حتما.

حالا نخون کی بخون.امتحان فاینال زبان امروز رو می گم. فکر کنم  رایتینگش  در مورد معرفی کتابی باشه که اخیرا خوندیم. من هم تصمیم گرفتم در مورد کتاب دا بنویسم.  اگر می خواین از جنگ ایران و عراق واقعیتها رو بدونید حتما این کتاب رو بخونید.

به سلامتی نیما هم تعطیل شد. فکرش رو بکن از همین حالا اکثر مدرسه ها البته از نوع دولتیش، خودشون خودشونو تعطیل کردن. مملکت داریم!!! هنوز7 روز مونده تا بهار ولی مثل اینکه اینا خیلی زود رفتن به استقبال. من و همسرم اصولا به مدرسه غیر انتفاعی اعتقادی نداریم. میگیم بچه خودش باید عاقل باشه و درس خون. درسخون بودن و نبودن هیچ ربطی به پول بیشتری دادن نیست. والا ما هر دو تامون مدرسه دولتی خوندیم (یعنی زمان ما نبود مدرسه غیر انتفاعی ولی کلاس کنکور بود که اونهم ما نرفتیم. ( بس که اعتماد به نفس داشتیم!!!!!) خوب این جوری ها بود دیگه). و خدا رو شکر موفق هم بودیم.

   برا امسال عید می خواستم عدس سبز کنم که بدلیلی واژگون شد. این دفعه رفتم سراغ ماش. ببینم به دستم می اد یا نه؟

تنها در خانه

سلام


یه سر رفتم باشگاه سابقم. با چند تا از بازیکنان بازی کردم. خیلی وقت بود اینقدر جدی بازی نکرده بودم.


خیلی بهم مزه کرد. نمی دونم چرا  لحظه هایی که تو باشگاهم  اینقدر زود می گذره. من هیچوقت از ورزش خسته نمی شم.


نشستم تو خونه تنها. بچه ها یه سری خرید برای عیدشون داشتن با باباشون رفتن خرید. من نرفتم. همیشه سر مدل شلوار و بلوز و پیراهن هایی که می خواهن بخرن با هم دعوامون می شه. یه  سالی هست که باهشون خرید نمی رم. وقتی هم که از خرید برمیگردن با یه مبارکه و چقدر قشنگن و بهتون میان، فیصله اش می دم. با خودم می گم بزار یه کم بزرگتر بشن تلافی می کنم. برای هر خریدی باهاشون می رم.

نا گفته نمونه همیشه هم انتخابای بدی ندارن. خداییش بعضی وقتها قابل تحسین هستن.


وای این اسفند چقدر دیر می گذره. این هفته جمعه عقد دختر داییمه. نمی خوایم بریم، هم برا امیر که باید درس بخونه و هم اینکه  برای عید که می خوایم بریم شمال، دیگه ذوقی باقی نمی مونه.

تا یادم نرفته باید یه زنگ بزنم به مامان و بگم یکی رو ببره اپارتمانمونو تمیز کنه تا وقتی میریم  همه جا تمیز باشه و اماده برای چیدن سفره هفت سین.

اینم عکسی از گل شقایق که حوالی پل سفید انداختم. اینقدر حجمشو کم کردم ببین چه شکلی شده.

تقدیم به همه منتظران بهار

x40sawmby8c7vau2vbc.jpg

See u




برد شیرین و فواید مهمان داری

درود بی پایان نثار همه عزیزان

خدا رو شاکرم  که امروز هم به من فرصت تماشای طلوع خورشید رو داد. اخه یکی از خوبی هایی که خونه ما  داره امکان دیدن این پدیده زیبای افرینش هست.

از دیگر محاسنش دسترسی عالییه که برامون مهیاست. نزدیکی به بهترین موسسه های زبان، بیمارستانها خصوصی و درمانگاه های خوب، مراکز خرید شیک و های کلاس و همچنین ارزون قیمت، رستوران ها و فست فود های معروف و مرکز خرید میوه و تره بار. اصلن بهتره بگم هر چی که اراده کنی، پیدا می کنی. مثلا عادل فردوسی پور هم نزدیکی های ما زندگی می کنه و من افتخار دیدن و عکس انداختن ازش رو داشتم.

و خدا رو شاکرم چون تیم محبوبم یعنی استقلال در بازیهای جام باشگاه های اسیا تونست در دقیقه 91 گل برتری رو وارد دروازه تیم الریان قطر کنه و پیروز و سرمست از برد، زمین بازی رو ترک کنه.

اگر بدونید تیم میزبان و طرفداراش چقدر مغموم شده بودند.

امروز هم اگر اشتباه نکنم پرسپولیس با الهلال ساعت 21:00 تو عربستان و سپاهان هم با النصر امارت تو فولاد شهر اصفهان ساعت 18:30 در همین چارچوب بازی دارن که ارزوی پیروزی براشون دارم.

و خدا رو شاکرم برای همه چیزهایی که خواستم و بمن نداد و چیزهایی که نخواستم و بمن عنایت کرد.

برای سال جدید فرشهای حال و پدیرایی  رو عوض کردیم. فرشهای قدیمی رو هم گذاشته بودیم تو خر پشته.

بفهمی نفهمی مدیر ساختمون معترض بود. امروز یکی از دوستان که می رفت شمال قبول زحمت کردنو فرشها رو بار وانت شون کردنو بردن شمال. فرشها رو 4 سال پیش خریده بودم. برای همین کلی مشتری داشت تو ولایت. 

در رابطه با پست قبل:مهمون دعوت کردن هم یکی از خوبیهایی که داره اینه که برای فردا ناهارت یا حتی برای شام هم خیالت راحته. چون همیشه زیاد درست می کنم. توجیهم اینه که اگه اضافه بیاد چاره داره و می شه در وعده های بعدی استفاده کرد. امان از زمانی که کم باشه

See U


یه روز خوب

اول سلام

به نظرم امروز روز خیلی خوبیه چون:

به مناسبت شنیده شدن صدای پای بهار قالب وبلاگم رو بهاری کردم. عنوانش رو هم عوض کردم. به گمونم یک کم تنوع لازم داشتم. خیلی وقت بود که قالب قبلی رو داشتم. اخیش چه حال خوبی دارم الان!


 درگیر اینکه ناهار چی درست کنم نیستم.  از دیشب فکرشو کردم. ابگوشت برای ناهار روی گازه. اخرین بار ماه رمضون درست کردم. 


 امروز سرعت نتم خیلی عالیه. چش نخوره یه وقت. تا کلیک می کنم صفحه باز می شه. فکر کنم معجزه شده یا اینکه دولت خواسته یه حالی به ملت بده.

الانم وضو گرفتم و منتظر اذان ظهرم . برم نماز ظهرمو بخونم بعد می ام. (ساعت 12:16)

پ ن: از وقتی رفتم مکه حدودا 8 سال پیش نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء رو جدا می خونم. به نظر من معنی نداره که نماز عصر رو هنگام ظهر و نماز عشاء رو هنگام  مغرب بخونیم. اصلن خود قران هم گفته که هر کدوم رو باید در وقت معینش خوند. پس چرا اطاعت نکنیم.

با مادر شوهرم صحبت کردم. هنوز حالش روبراه نشده. ترو خدا برای همه مریضا دعا کنید.

تو فکرم که برادر و پسر  اون یکی برادرم رو دعوت کنم برای شام بیان خونه ما. دو تاشون تنها تو تهران زندگی می کنن. یعنی اقتضای شغلشون اینه. خیلی وقته نیومدن خونه ما.

با زرشک پلو با مرغ بعلاوه سالاد ماکارونی  برا شام موافقید؟

دیشب با امیر کمی بحثم شد. سر گرفتن گواهی نامه. هر چی بهش می گم بابا تو وقت اینکارا رو نداری ، تو کتش نمی ره. نا سلامتی امسال کنکور داره. ولی باورتون می شه اقا می ره کلاس گیتار. نمی دونم این پسرا چرا اینقدر بی خیالن. دقیقا بر عکس دخترا. مثلا تو همین کلاس زبانمون دو سه تا دختر دبیرستانی ان. با وجودیکه سال سوم هستن، روزی 6 ساعت درس می خونن. اما امیر ما دریغ از یک ساعت!!!

تا فردا در پناه حق باشید.



 

ابی اسمون رو دوست دارم

سلام، صبح  قشنگی رو اغاز کردم. اخه تمام شب باد وزیده  و هر چه دود رو از اسمان تهران برده. اسمون ابی ابی با چند تکه ابر سفید مزین شده.


ساعت 8:30 از خونه زدم بیرون. امروز باید می رفتم تهرانسر باشگاه. دلم می خواست اسفند رو تعطیل می کردم. اما چند تا شاگرد جدید دارم که خیلی به تنیس روی میز علاقه نشون دادن و خداییش خیلی خوب هم یاد گرفتن، این بود که دلم نیومد شوق و اشتیاق اونها رو ندید بگیرم.  با وجودیکه اکثر بچه ها خرید شب عید و خونه تکونی رو بهونه کردن و نمیان، با درخواستشون موافقت کردم و مشتاق تر از هر زمان به تمرینــــــات ادامه می دیم.


یادم میاد 8، 9 سال پیش که خودم تازه با تنیس روی میز اشنا شده بودم انقدر علاقه مند بودم که تحت هیچ شرایطی غیبت نمی کردم. شاید باورتون نشه بعد از گذشت 2 سال 2 جلسه غیبت داشتم که خودم خواستم نرم که اونهم بخاطر دهه محرم بود.


بگذریم. وقتی می رفتم باشگاه انقدر هوا عالی بود که همش خودمو سرزنش می کردم که چرا دوربینمو با خودم نیاوردم تا چند عکس توپ بندازم. اخه کم پیش می اد بتونی تهران رو این جور تمیز و زیبا ببینی.

امروز عصر هم مطابق روزهای زوج هفته کلاس زبان دارم. یه دل می گه برم یه دل می گه نرم. اخه هر جلسه باید یه خبر اعم از سیاسی، اجتماعی ، ورزشی و ... داشته باشیم و برای بچه ها تعریف کنیم.

هر چی فکر می کنم خبر جالبی به ذهنم نمی رسه جز انتخاب کفاشیان بعنوان رییس فدراسیون فوتبال برای چهار سال اینده. من در تعجبم چطوریه که هییچکس از عملکرد ایشون راضی نیست اما در نهایت باز هم ارا ایشون رو منتصب می کنه. وای خدا، برای 4 سال ازگار باید ایشونو تحمل کنیم. خودش گفته: "من اش کشک خاله ام. بخواین نخواین هستم". نمی دونم می دونید یا نه؟ من  شدیدا فوتبالی ام. بارسلونا از تیم های خارجی و استقلال از تیم های داخلی مورد علاقه منن.

راستی یه خبر داغ دیگه هم هست اونم اینکه وزیر اموزش و پرورش اعلام کرده امسال عید بچه ها تکلیف نخواهند داشت. 

اره همین دوتا خبر رو گر چه کوتاهه، تو کلاس مطرح می کنم. کاچی به از هیچی.


بعد از یه دوش حوالی ساعت 12 به خونه مادرشوهرم زنگ زدم خونه نبود. حتما خونه برادر شوهرمه. اخه حالش خیلی خوب نیست. این بنده خدا همیشه ناخوش احواله. یادم باشه شب به همراهش زنگ بزنم.

 نوبته مادر خودم بود. طبق معمول خونه بابابزرگم بود. مامان بزرگ می گه" بابابزرگم مدام سراغ مادرمو می گیره و اگه اون خونشون نباشه شاکی می شه و اغلب اوقات می زنه زیر گریه. این سید خدا هم دو سه سالی هست که بیماره. چون پدرم در قید حیات نیستند مادرم وقت بیشتری می ذاره به نسبت بقیه خواهر و برادراش.

هر دفعه که زنگ می زنم مامانم می پرسه کی می ان؟ اخه یه سه ماه و اندیه که نرفتیم شمال.

گفتم انشاءالله عید می اییم. بنده خدا خیلی خوشحال می شه وقتی خبر اومدن رو بهش می دم.

روزهایی که می رم باشگاه ( سه روز در هفته) خیلی گشنم می شه. نیما ساعت 3 می اد خونه. منم که شکمو نمی تونم تا اون موقع صبر کنم. اینه که با امیر ناهار خوردم و نشستم پای لب تاپم.

از الان غصم گرفته برای شام. به نظر من این پخت و پز سخت ترین کار دنیاست. 

حالا تا شب یه فکری براش می کنم.



امروز من

اول از همه سلام به همگی. چون سلام سلامتی می اره. دوم اینکه تصمیم گرفتم از این ببعد تا جایی که مقدور باشه از روزمره گی هام بنویسم.

نیما با باباش رفته مدرسه گر چه سرویس داره. امیر هم که ساعت 11 باید اموزشگاه باشه. الان که دارم می نویسم خداحافظی کرد و رفت.


دلم می خواست بعد از صبونه برم بیرون کمی میوه و سبزی و از این چیز میزا بخرم. اما رفتم تو سایت هواشناسی و دیدم دما 7 درجه است. بنابراین پشیمون شدم و نشستم پای لب تاپ. 

 گشتن تو فیس بوک  و  لایک کردن و خوندن مطالب دوستان و دیدن عکس دوستان تو سایت پانوراما و چک کردن ایمیل هام  فکر کنم تا  12 طول بکشه. اونوقت باید یه فکری برای ناهار بکنم. اخه بچه ها وقتی می ان خونه حسابی گرسنه ان.

اسفند برا همه خیلی دیر می گذره. اخه یه تعطیلی دو هفته ای رو در پیش داریم و این انتظار اومدن بهار لحظه ای رهات نمی کنه. مخصوصا اگر مثل من پیشاپیش خونه تکونی  و خرید سال نویی را انجام داده باشی و خیالت راحت راحت باشه.  فقط نشستم به انتظار بهار.

اما نه یادم رفته بود هنوز همه چی تموم نشده. امتحان فاینال زبانم رو می گم  که 22 اسفنده. امتخاناتمون خیلی سخته. اصلا با کتاب زمین تا اسمون فرقشه. خدا رو شکر تا حالا که خوب بوده. انشاءالله این ترم هم به خوبی وخوشی تموم می شه.

دارم فکر می کنم برای ناهار چی درست کنم که پسر کوچیکه باز غر نزنه. اخه خیلی بد غذاست.

ماکارونی چطوره؟. اون هفته درست نکردم.  می تونه وعده ناهارمون باشه.


شما هم بفرمایید در خدمت باشیم.