آمدن عید پیشاپیش مبارک

دوستی نوشته:  "یک شکر که این آمد و صد شکر که آن رفت".

 ماه رمضون به انتها نزدیک شده. 

الحق و الانصاف سخت بود. مخصوصا روزهایی که می رفتم مدرسه. روزهای زوج دو سانس تو مدرسه آموزش تنیس روی میز داشتم.

هنوز یه جلسه دیگه مونده. آموزش کار سختی نیست اما وقتی بچه ها حرف گوش نکنن و بجای یادگیری همه حواسشون به تعریف کردن سریال حلیمه سلطان (اگر درست گفته باشم)  برای همدیگه باشه کار سخت می شه.


پدر و مادراشون انگار فقط پول می دن تا یکی مراقب بچه هاشون باشه. براشون مهم نیست که بچه هاشون چیزی یاد بگیرن یا نه. اینو از بی انگیزگی بچه ها فهمیدم. دو سه تا توپ که می زنن می گن ما خسته شدیم. 

هیوا، دلارام، فرنوش، هدیه، آرمیتا و رژین از 15 شاگردی که داشتم خوب بودند زود هم یاد گرفتن. اما بقیه نه.

آقای رییس جمهور جدید جناب دکتر حسن روحانی از دیروز کار خودشونو شروع کردن. امیدوارم موفق باشن.

اگر عید فطر جمعه باشه شنبه تعطیله.بنابراین برای عید فطر شاید بریم آبشار شوی و بیشه لرستان رو ببینیم. البته اگر مهربان همسر بتونن مرخصی بگیرن.

تو قنوت عید فطر  دعایم کنید.

ساحل زیبای بابلسر



سفرنامه نوروز(قسمت اول)  شیراز

 سلام عزیزان

بالاخره دیدار شیراز قسمتون شد. 29 اسفند کله صبح راه افتادیم. تصورم این بود که چون تا شیراز مسیر اتوبان هس 7 یا 8 ساعته برسیم. ولی 12 ساعت تو راه بودیم. بس که همه مسیرها با دوربین هوشمند کنترل می شه. 110 تا اخرین سرعتی بود که می تونستی بری. تو یکی از اتوبانهای معروف شهر شیراز حداکثر سرعت 60 کیلومتر بود. الحق و الانصاف که شهر زیبایی است.  سبز و آرام با مردمی دوست داشتنی. 2 فروردین به بعد کم کم شلوغ شد. تا حالا این همه مسافر ندیده بودم.

 خونه ما نزدیک باغ ارم بود. هر روز پیاده روی می کردم گاهی با مهربان همسر گاهی هم تنها. خونه ما استخر هم داشت. پسرا کلی کیف کردن. هر روز می رفتن استخر. من به تمیزیش اطمینان نداشتم. فقط یه دفعه رفتم.

از تخت جمشید، سعدیه، حافظیه، باغ ارم، مسجد، بازار و حمام وکیل  و زیبایی های آنها هر چه بگم کم گفتم. عظمت تخت جمشید، معنویت شاهچراغ و دروازه قرآن و شکوه ارگ کریم خانی رو نمی تونم وصف کنم. تازه باورم شده که چه مردمان متمدنی بوده ان ایرانیان قدیم. 

تا تونستم عکس انداختم. طوری که بچه ها صداشون دراومد. آبشار مارگون رو با ما نیومدن. می گفتن که مامان شما می خوای رابرا عکس بندازی ما حوصله مون سر می ره. حس قشنگ دیدن  ابشار مارگون (در شهر سپیدان واقع شده) فراموش نشدنیست. انقدر زیبا  و دیدنی بود که روحم لبریز طراوت و سرزندگی شد.

می تونید حدس بزنید بیرون بر چیه؟

شیرازیها به جاهایی که غذا طبخ می شه و مردم می تونن تلفنی سفارش غذا بدن می گن بیرون بر. تو تهران می گن آشپزخانه و تهیه غذا. تو شهر شما به این جور جاها چی می گن؟

جاهای دیدنی زیادی بود که بدلیل کمی وقت نتونستیم ببینیم. حدودا یه ماه وقت لازمه تا همه زیبایی های شیراز رو بتونید ببینید.

برگشتنی (5 فروردین) رفتیم شهر آباده که تو مسیر شیراز به تهران واقع شده.  بنای دیدنی عمارت کلاه فرنگی( مربوط به دوره قاجار) و بازار کهنه رو دیدیم. سراغ خونه شاه اسماعیل رو گرفتیم که گفتن متاسفانه یکسال پیش  به دستور قوه قضاییه با خاک یکسان شده. ظاهرا مالک شخصی داشته. شخص مزبور تونسته بود جواز تخریب رو از قوه قضاییه بگیره. متاسفانه باید گفت " چی بودیم و چی شدیم!!!.

روزی که رفتیم برای زیارت شاهچراغ موضوعی نظرم رو جلب کرد که بعنوان یک مسلمان افسوس منو برانگیخت. برای زیارت در همه جای ایران مرسوم هس که باید چادر سر کنی. تو همه اماکن زیارتی چادر در اختیار خانمها  می ذارن و خانمها هم بعد از زیارت بر می گردونن. تو شیراز چادر اجاره می دادن!!! من نمی تونستم این مسئله رو هضم کنم. تو مملکت اسلامی برای ترویج امر به معروف به نظر من باید حتی چادر اهدا کنن نه اینکه 5 هزار تومن ازت بگیرن و وقتی چادر رو برگردوندی 4 هزار تومن بهت بر گردونن. برام قابل قبول نبود. از زیارت شاهچراغ منصرف شدیم. از دور سلام دادیم که بر گردیم. یهویی چشمم افتاد به یکی از مغازه ها که تسبیح و مهر و چادر نماز می فروخت. چادر نماز می فروخت به قیمت 16 هزار تومن. با تخفیف ازش 15 تومن خریدیم و رفتیم زیارت. نماز مغرب و عشاء رو به جماعت خوندیم. حس خیلی خوبی داشتم. رو کردم به شاهچراغ و گفتم " خوب شد که راه رو به من نشون دادی. ممنونم."

باغ ارم:

عمارت کلاه فرنگی:

 آیشار مارگون:

تخت جمشید:

مرگ زیبا

آقا یدالله مثل هر روز به  آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی رفت تا نماز صبح بجای آورد. کربلایی یدالله متولی آرامگاه زاهد و عارف معروف شیخ ابوالحسن خرقانی بود. همسرش در خانه سفره صبحونه پهن کرده و منتظر شوهر است تا با هم ناشتایی بخورن. 

دیر کرده بود یک ساعتی گذشت. زن تاب نیاورد چادر بسر کرد . زمزمه کنان به راه افتاد. "هم زیارت می کنم هم می رم ببینم چرا کربلایی دیر کرده". آرامگاه تا خانه چند قدم بیشتر فاصله نداشت.

از پله ها بالا رفت. به حیاط مشجر آرامگاه رسید. ناگهان چشمش دید چیزی رو که نباید می دید. شوهرش را دید که در حیاط به خواب رفته بود. کفشها کنارش جفت شده بود. دستها در کنار بدن قرار گرفته بود و چشم و دهانش کاملا بسته بود. صدا زد" یدالله یدالله چرا اینجا خوابیدی؟" اما جوابی نشنید.

کربلایی در سن 63 سالگی به دنیای ابدی سفر کرد. برای همیشه.

اینکه چطور و چگونه اینگونه مرتب و منظم روی زمین دراز کشیده بود و فرشته مرگ را لبیک گفته بود سئوال بود که در اذهان همه بی جواب ماند.

آنطور که بعدا از همسرش شنیدم دو سه روز قبل محل دفن خود را که قبلا در آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی وصیت کرده بود به کنار قبر مادرش تغییر داد و در حضور همه فرزندانش مادرشان را تصمیم گیرنده نهایی بعد مرگش تعیین کرده بود.

این مرگ زیبا ما رو به سفری ناخواسته برد. پنج شنبه رفتیم شاهرود و جمعه برگشتیم.

و این مرد کسی نبود جز برادر شوهر خواهر شوهرم  که در روستای قلعه نو خرقان شاهرود زندگی می کرد.

خدایش بیامرزاد.

هر که باشی به هر جا بــــــــرسی

آخرین منزل هستی ایـــــــن است

آدمی هر چــــــه توانگر باشــــــــد

چون بدین نقطه رسد مسکین است

قوهای زیبا

سلام . گفته بودم قراره برم از قوها عکس بندازم. الوعده وفا.

داورهای من

سلام


هفت و نیم صبح شنبه گذشته یعنی 14 بهمن رسیدم به مجموعه ورزشی علوم پزشکی  تا مسابقات پینگ پینگ بین سازمانی رو به اتفاق  سه داور دیگه داوری کنم. سرداور ساعت 8 رسید. میزها رو چک کردیم و سالن و نور رو بررسی کردیم که موبایل سرداور زنگ خورد.

از چهره سرداور معلوم بود خبر خوبی نداره. مسابقات بعلت فوت دایی مسئول ورزش بانوان دانشگاه های علوم پزشکی به روز دیگه ای موکول شده بود. خانم مسول هم به سرداور خبر ندادن چون یادشون رفته بود موبایلشون رو با خودشون ببرن :((((((((((((((((((((((((((( خوب اینجا ایرانه. پس دست از پا درازتر برگشتیم خونه.

5 شنبه و جمعه (19 و 20 بهمن) برای داوری مسابقات مناطق 19 گانه آموزش و پرورش دعوت داشتم. شکر خدا سر موقع شروع شد و به پایان رسید. فقط از اخلاق یکی از داوران که سال 84 داوری درجه یکش رو گرفته بود خوشم نیومد.

هر سال داره قوانین عوض می شه. وقتی بهش این مسئله رو یادآوری می کردی اصلا زیر بار نمی رفت. هی می گفت: استاد ما اینجوری گفته. منم دیگه بیشتر خودم رو خسته نکردم. خدا رو شکر تا پایان مسابقات فقط یکبار باهاش یه مسابقه رو داوری کردم .

بعد ها شنیدم که با هر داوری که می رفت برای داوری مشکل پیدا می کرده. من که نمی تونم چنین ادم هایی را استند کنم شما رو نمی دونم.

این هفته اگر خدا یاری کنه و بچه ها هم موافقت کنن دوباره می ریم شمال. مامانم دختر خواهرم رو  که به تازگی با پسر برادرم  عقد کردن  رو به اتفاق همه خواهرا و برادرا برای شام دعوت کرده گفته شما هم باید باشین. خوب مادره دیگه. نمی شه نه گفت.

شروع کردم به خرید هدیه ها به مناسبت سال نو. دوست ندارم آخرای اسفند که همه جا غلغله هس برم برای خرید.

برای یادگیری شنا ثبت نام کردم. گفتن جای خالی ندارن منتظر تماسشون باشم. این ترم کلاس زبان نرفتم تا شنا یاد بگیرم. می ترسم اخرشم موفق نشم. چون اگه ترم بعد رو هم نخوام برم کلاس زبان اونوقت باید از نو تعیین سطح بشم و خوب ممکنه بیافتم ترم پایین تر.


توضیح نوشت: جهت اطلاع دوستان گلم باید بگم که الان حالم خیلی بهتره. خدا رو شکر.



گشت ساحلی

سلام و وقتتون بخیر دوستان گلم

مرجان، خورشید و مری عزیز و مهربون ممنون از ابراز نگرانی و همدردیتون. 

مری عزیز سپاس بابت تماس تلفنی. کلی انرژی گرفتم و خندیدم.

نمی دونم شاید خیلی بد نوشتم که شما دوستان رو نگران کرده. حالم بگیر و نگیر

 داره. دو روز خوبم یه روز نیستم. وقتی می گم خوب نیستم یعنی گز گز دارم تو

 چشم چپم ودردهای گذرا تو سرم. می تونم سر کار یا باشگاه برم.

تا وقتی تو جمع هستم خوبم اما همین که تنها می شم افکار ناجور می اد سراغم.

دو روز رفتیم شمال. خوب خوب بودم. اصلا با کسی هم در میون نذاشتم. 

نمی خوام مادر و خواهرا رو نگران کنم. وقت نکردم حلالیت بگیرم یعنی موقعیتش

 جور نشد.

مامان زنگ زد و برای شام ما رو دعوت کرد  اما همین که آماده شدیم تا

 بریم امیر گفت من نمی ام. می خوام برای امتحان بخونم.. منم ناچارا زنگ زدم

 خونه مامان و ازش خواهش کردم غذا رو بردارن و بیان خونه ما. دو تا برادرا با بچه

 هاشون بدون خانم هاشون اومده بودن (خانمها عروسی دعوت داشتن) و خواهر

 کوچیکه با شوهر و پسرش.

غذای مامان حرف نداشت واقعا خوشمزه شده بود. سبزی خوردن تازه که از

 باغشون چیده بود از همه بیشتر مزه داد. نوشیدنی و ماست  و میوه رو خودمون خریدیم.


اپارتمانمون نزدیک ساحله. بعد از نماز صبح با اقای همسر رفتیم ساحل.

فکر می کردم اخرین باری است که اینجا هستم. بنابراین سعی کردم از همه چی

 لذت بردم. دریا، ساحل، مرغای دریایی و قایق ها و کشتی هایی که از صید بر می


 گشتن، همه و همه دیدنی بودن.

کاش همیشه فکر کنیم  این آخرین فرصتی هس که به ما ارزانی شده و قدرش رو

 بدونیم.

برگشتنی نون بربری کنجدی خریدیم . ساعت 10 صبح بود که دور میز صبونه


 نشستیم.  همین طور که صبونه می خوردیم، رفت و آمد قایق ها و جت اسکی ها


 رو تماشا می کردیم. 


جاتون خالی واقعا خوش گذشت این سفر.

کلی عکس انداختم. حیف که نمی تونم همه رو اپ کنم.

برادر شوهرم برگشتنی با ما اومده بود تهران تا بره قم. وقتی  فهمید به عکاسی از

 طبیعت علاقه مندم، گفت حوالی خونه دخترش جایی رو می شناسه که از چند تا

 قو نگهداری می کنن. قرار شد دفعه بعد ما رو ببر  اونجا.( اگر عمری باشه) 

اینم کاکتوسی که به مرجان جون قولش رو داده بودم:

My hometown beauty

ناخوش

سلام ، شبتون بخیر

این روزها حالم خوش نیست. نمی دونم چمه. فکر می کنم الانه که نقش زمین شم. می بینم مردم رو که منو به بیمارستان می رسونن و ... بعد برای همیشه خداحافظ.

از خدا می خوام که در حال رانندگی نباشم اگر قراره اینچنین بشه.

از خدا می خوام پیش شوهرم باشم اگر قراره چنین اتفاقی بیافته.

این روزها زندگی رو جور دیگه ای می بینم. چقدر ما انسانها خوشبختیم و خودمون خبر نداریم. البته من همیشه خودم رو خوشبخترین زن دنیا می دونستم و می دونم. همیشه می گفتم خدایا مگه من چه کار کردم که تو هر چی که خواستم و نخواستم بهم دادی. 

اما الان احساس می کنم  اونطور که باید از خوشبختیم بهره نبردم.

این هفته می ریم شمال. تصمیم دارم از همه حلالیت بطلبم.

می دونید دلم بیشتر از همه برای چی می سوزه اگه چنان اتفاقی بیافته؟ آرزوی حج تمتع رو به گور می برم. اخه مملکته داریم. 7 سال پیش ثبت نام کردیم هنوز قسمتمون نشده!!!

بعدش دلم برای مامانم و خواهرام می سوزه. می دونم خیلی غصه می خورن. الهی که بمیرم و غصه خوردنشون رو نبینم.

اونقدر طفلی مادرم رنج برده که دیگه بسشه. دخترش در عنفوان جوانی بمیره. وای چه خواهد کشید!!!

مادر از همین جا دستاتو می بوسم. منو بخاطر قصوراتم ببخش. برام خیلی دعا کن مامان. خدا دعاتو قبول می کنه.

بعدش دلم از این می سوزه که عروس و نوه هامو نمی بینم. وای چقدر دلم می خواست نوه دار شم. بغلشون کنم بوسشون کنم. ببرمشون پارک. برای تولدشون کادو بخرم. وای خدا چه آرزوها که نداشتم.

می دونم همسرم خیلی دوسم داره. اما از اونجایی که مردها منطقی برخورد می کنن، نگرانش نیستم. ازش خواستم تا بچه هام ازدواج نکردن ازدواج نکنه. البته زیاده خواهی هس. اما خوب من یه مادرم فقط بخاطر بچه هام  این درخواست رو ازش کردم. می دونه عاشق عکسهایی هستم که از طبیعت انداختم.با همه وجودم دنبال سوژه می گشتم برای عکاسی . ازش خواستم هیچ وقت حتی یه دونه از اونا رو دیلیت نکنه.

از طرفی خوشحالم که مرگ عزیزانم رو نمی بینم. خدا منو با خودم امتحان می کنه. این خودش یه نعمته.

برای بچه هام دلم تنگ شده از همین الان. ولی خوب اونا هم خدایی دارن که مواظبشون هس. بود و نبود من که مهم نیست.

راستش چند وقته که یه دردهای گذرا تو ناحیه های مختلف سرم احساس می کنم. همینطور گز گز گاه و بی گاه تو ناحیه چشم چپم. ام ار ای دادم یه نقطه خیلی کوچیک دیده شده که دکتر گفته مهم نیست. دو تا قرص نوشته شبها می خورم . خواب آور هس.  هنوز که حالم بهتر نشده.

در هر صورت حس و حال خوبی ندارم. به کسی هم چیزی نگفتم. شما اولین کسانی هستین که با شما درد دل کردم.

دعا کنید برام و حلالم کنید. کسی چه می دونه شاید این آخرین نوشته و پستم باشه. 

به امید دیدار



پاییز و زمستان

سلام 

مختصر نوشت اول:  مهمون داشتم. شرکای کاری همسرم. خسته شدم اما کادوهای قشنگشون همه چی رو از یادم برد.

مختصر نوشت دوم: از 11:30 که مهمونا رفتن تا یک نصفه شب ظرفها رو شستم. مهربان همسر هم خشک کرد و منم جابجاشون کردم.

مختصر نوشت سوم: بعد از 10 سال به اتفاق مهناز جون (از بهترین دوستان)، به محله قدیمی مون رفتیم تا دیداری با دوستان تازه کنیم. آش جو پخته بود صاحبخونه که خیلی خوشمزه شده بود که برای امیرحسین و نیما هم آوردم.


مختصر نوشت چهارم: چند روزیه عکاسی نکردم انگار یه چیزی گم کردم.

مختصر نوشت پنجم: یه رو میزی خریدم برای میز غذا خوری. بخاطر ایرادی که داشت ، بردم عوضش کنم دیدم مغازه اش کلا جمع شده. حالا من موندم و حوضم.

و در اخر  مدرسه ها (ابتدایی) تعطیله بخاطر آلودگی هوا. اعصابم ریخته بهم. تو این موقعیتی که پیش اومده نمی تونم مسافرت برم فقط بخاطر کلاس زبان.

تهران در زمستان


جنگل آمل

زنگ ورزش

 

همسایه سمت راستی مدرسه اومده پیش مدیر و گفته که از سر و صدای بچه ها و معلم ورزش نمی تونم صبح بخوابم. زنگ ورزش رو از ساعت 8 صبح حذف کنید وگر نه ال می کنم و بل می کنم.

 

مدیر مدرسه هم که رعایت حقوق شــــهروندی رو ارج می ذاره قبول کرده تا یه تغییراتی ایجاد کنیم. اما با معلمین محترم نتونست کنار بیاد. خداییش هیچ فرقی بحالشون نداره. نمی دونم چرا حاضر نیستن این جابجایی رو قبول کنن. بهانه های بنی اسراییلی شون، یه موسی صفت می خواد که بتونه  براوردشون کنه.

اهمیت زنگ ورزش کمتر از ریاضی، علوم و فارســــی نیست. بچه ها واقعا زنگ ورزش رو دوس دارن. نمی دونید چه زجه ای می زنن وقتی زنگ ورزش تموم می شه.

دیگر نوشت: امروز کـلاس زبان رو بی خیال شدم.کمی خسته ام.

دیگر نوشت دوم: تا حالا برای شام هیچ فکری نکردم.

دیگر نوشت سوم: جلوی کاپوت ماشین یه کوچولوغر شده. امیر می گه باور کنید کار من نیست. شما بودی باور می کردی؟!!!


جشن تولد نیما

سلام


جلوتر نوشت اول:مجبور شدم برای سرماخوردگی برم دکتر. اخه صدام بدجوری گرفته بود. دکتر انتی بیوتیک ننوشت. یه شربت و دو تا امپول دگزامتازون. خوشبختانه بعد از تزریق صدام بهتر شد. 

جلوتر نوشت دوم: مهمونی خوبی بود. بعد از شام هر کدوممون یه غزل از حافظ خوندیم.

جمعه:

جمعه  10 اذر تولد نیما بود. غروب جمعه  یه جشن تولد خانوادگی( مثل همیشه) ترتیب دادیم. کیک تولد رو از قنادی لادن که تو سعادت آباد معروف هس خریدیم. یه کیک شکلاتی ساده. من یه ساعت براش خریدم. باباش یه کاپشن و امیرحسن هم سی دی بازی. برای شام هم پیتزا سفارش دادیم.

شب بخیر گفتیم به بچه ها و رفتیم که بخوابیم. اما

 تا خود صبح بیدار بودم. هر کاری کردم نتونستم بخوابم. اصلن یه وضعی بود. نمی دونم چم بود. حالم کاملا خوب بود. با حس خواب الودگی رفتم تو رختخواب. اما نمی دونم چرا خوابم نبرد.


برای اینکه ارامشم رو حفظ کنم به خودم می گفتم حتما حکمتی در کاره. تو حکمت خدا مونده بودم. اخه چه حکمتی می تونست باشه. ثانیه ها و دقیقه ها رو می شمردم تا شاید خوابم ببره. اما نشد. 

موذن اذان داد نماز صبح رو ادا کردم. به همسرم گفتم صبح برای صبونه بیدار نمی شم. می خوام بخوابم. اما دریغ و دریغ. از خواب خبری نبود. دیگه اصلا نیازی به خوابیدن در من نبود. شنبه از راه رسیده بود.

صبح شنبه:

 در حین  صبونه خوردن از نخوابیدن شب قبل گفتم البته برای بچه ها. همسرم نیمه شب که جام رو تو تخت خالی دید (تو پذیرایی داشتم تلویزیون تماشا می کردم. فکرش رو بکن ساعت 4:30 صبح) فهمیده بود.  به امور زندگی رسیدم. ناهار داشتم (باقی مونده غذای مهمونی گذشته). منتظر نشدم تا نیما بیاد. حالا کلی مونده بود تا بیاد. حداقل سه ساعت دیگه. ناهارم رو خوردم به امید اینکه بتونم تا اومدن نیما بخوابم. اما انگار نه انگار که من شب گذشته رو تا صبح بیدار بودم.


تو فکر کلاس زبان بودم. اگر نمی خوابیدم حتما سر کلاس بی حوصله می شدم. اما نشد که نشد.

شب شد.استرس داشتم سر اینکه نکنه بازم نتونم بخوابم. مسابقه فوتبال بین دو تیم المانی پخش می شد. به بهانه دیدن مسابقه نشستم پای تلویزیون. تماشای مسابقه همان و خوابیدن همان. نماز صبحم قضا شد.

یکشنبه:

الان گیجم. گیج گیج. هنوز احساس خواب الودگی دارم.

 خدایا شکرت که نعمت و لذت خوابیدن رو به ما عطا کردی.

ساعت 3 وقت دکتر دندون پزشکی دارم. می ترسم. شنیدم کشیدن دندون عقل درد زیادی داره.

کیک تولد نیما:




تعویض گواهی نامه

تاسوعا و عاشورای حسینی هم گذشت. از خدا معرفت حسینی خواستم برای هممون.. بابل هوا عالی بود. حوالی ظهر روز عاشورا اومدیم تهران. 

 سرما  خوردم. گلوم بدجوری می سوزه. تصمیم گرفتم دکتر نرم و با خوردن شلغم و لیمو شیرین مداواش کنم. تا خدا چه خواهد.

برای فردا شب شام، بهترین دوستم رو با خانوادش دعوت کردم. می خوام اردک و باقلا پلو با گوشت درست کنم  ولی باقلا ندارم!!!. چه کنم؟

 نباید طبق معمول تا موسسه زبان پیاده می رفتم . مریضیم بدتر شد تا بهونه ای باشه  شام رو از رستوران تهیه کنیم.

دو ماه پیش رفتم به  دفتر پلیس + 10 که تو میدون سرو  هس تا تغییر آدرس خونه رو بعد از سه سال اعلام و ثبت کنم که چشمم به برگهایی افتاد که حاوی اطلاعات لازم برای تمدید گواهی نامه بود. یکیش رو برداشتم. دقیقا 2 ماهه دیگه تا پایان اعتبار 10 ساله گواهی نامه ام باقی مونده بود.

طبق برنامه ریزی با حال نزار امروز، با همه مدارکی که تو برگه تمدید گواهی نامه ذکر شده بود به دفتر پلیس + 10 مراجعه کردم. پیش بینی می کردم مسئول مربوطه شوکه  بشه و  کلی تحسینم  کنه که مدارک کامل و بی نقصه.

 اما زهی خیال باطل. 

می دونستم که رو هیچ چیز نمی شه تو این مملکت حساب کرد اما نمی دونم چرا اینقدر مطمئن بودم. مسئول باجه 4 گفت: خانم هزینه ها تغییر کرده. برید بانک و مبالغ اضافه شده رو به حساب واریز کنید.

منو میگی مونده بودم هاج و واج. اخه همین الان از بانک می اومدم.

چشمات باید توسط دکتری که مورد تایید پلیس هس معاینه بشه. چقدر خوبه که ازمون ایین نامه و رانندگی رو  تکرار نمی کنن.

برای معاینه چشم وقت گرفتم بعد رفتم بانک. با وجودیکه احساس کردم چشم چپم کمی دیر جهت ها رو تشخیص می ده اما خدا رو شکر سلامت چشمم رو پزشک تایید کرد.

مدارکی که الان دیگه کامل بود رو به مسئول مربوطه تحویل دادم. روی هم 40 هزار تومان برام اب خورد. 

الان فقط یه رسید تحویل گواهی نامه دستمه بجای گواهی نامه تا اصلش برسه دستم. یکی می گفت دو ماه طول می کشه تا بیاد در خونه. دو ماه؟ اونم تو عصر نانو تکنولوژی.

بخدا می سپارمتون.

عکس: نمایی از دماوند، روستای جزین مازندران.

میزبانی حسین (ع)

سلام

ایام رو به شما دوستداران سالار شهیدان تسلیت می گم. ما رو هم یاد کنید تو اون لحظه های قشنگ دعا و نیایش.

برای اولین بار امروز ناهارم رو پای لپ تاپم خوردم. خیلی جالب بود. یه بار چنگال می افتاد زمین، یه بار کاسه ماستم واژگون می شد. تجربه ای بود برای خودش.

 پلاک ماشین جدید رو فک کردم و پلاک خودم رو روش نصب کردم. یه وقت فکر نکنی خودم اینکار رو کردم نه!!!. کیلومتر 17 جاده مخصوص، مرکز نقل و انتقال میثم. با وجودیکه شلوغ بود ولی خدا رو شکر کارم زود انجام شد.

تعطیلی شنبه و یکشنبه ما رو می کشونه سمت ولایتمون (بابل). تو هیئت های تهران بدجوری احساس غربت می کنم. با وجودیکه میزبان همه جا مولا حسینه، اما فکر می کنم هر کسی تو ولایت خودش احساس بهتری داره. اینطور نیست؟

شبکه پویا داره کارتون تام و جری پخش می کنه. من که به سازندش احسنت می گم. هر بار که نگاه می کنی میخندی و شایدم مثل من دلت برای گربهه می سوزه!

امتحان زبان انگلیسی مثل همیشه سخت بود. حالا تا 10 روز یه نفس راحت می کشم. کلی کارای عقب مونده دارم. مهمترینش رفتن به دندون پزشکیه. چند وقتیه دندون عقلم اذیتم می کنه. فکر کنم باید باهاش خداحافظی کنم.

اینم یه عکس تازه:

روزهای بارونی خدا

سلام و عصر بخیر می گم خدمت شما دوست مجازی که در حال حاضر  این پست رو می خونی.

قالب وبلاگ رو عوض کردم. می خواستم اول زمستون تغییرش بدم. چه کاریه! خوب وقتی هر وقت بخوام می تونم تنوع ایجاد کنم چرا اینکا رو نکنم.

دیروز و امروز بارون زیبای خدا زمین رو سیراب کرده. امید دارم دعاهایی که زیر بارون کردم اجابت بشه.


هنوز نیم ساعتی از وقت کلاس زبانم مونده بود که موبایلم زنگ خورد. امیر حسین بود. از کار برگشته بود و کلید

نداشت. از تیچر اجازه گرفتم و مجبور شدم تا خونه تاکسی بگیرم. حیف شد یه 6 کیلومتر پیاده روی رو از دست دادم.

نیما هنوز از کلاس زبان نیومده. از امیر می خوام که بهش زنگ بزنه. می گه بارونیه دیرتر می اد.

امروز تولد دختر همکار سابق و دوست خانوادگی  فعلی ماست. اقای همسر قرار بود منو برسونه. اما زنگ زد که جلسه مهمی داره نمی تونه بیاد . زنگ زدیم و عذرخواهی کردیم بابت نیومدن. گرچه تو این بارون اگر هم می رفتم به اخرش هم نمی رسیدم.

یه ماهی هس که ماشینم رو فروختم. امشب می رم ماشین جدید رو تحویل بگیرم.

برای شام شنیسل گذاشتم. نه آرد سوخاری دارم نه تخم مرغ و نه خیار شور. یادم باشه به آقای خونه زنگ بزنم تا نداشته ها رو بخره.

قرار بود بعد از بازی ایران و ازبکستان که تا الان صفر به صفر هس بریم ماشین رو تحویل بگیریم ولی همین الان منتفی شده. یکی از دوستان زنگ زده ماشین دیگه ای رو معرفی کرده.

خدا کنه تیم ملی فوتبال ایران برنده بازی باشه تا خیالمون راحت بشه از جهت رفتن به جام جهانی. استادیوم ازادی با وجود بارون تقریبا مملو از تماشاچیه. افرین به این همیت.

زمزمه نوشت:

باران باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه

یادم ارد روز دیرین خوب و ......


مثل همیشه در اخر به دیدن عکس مهمونتون می کنم.

گلهای بنفشه آفریقایی : گلخونه ستاری

.

غرفه کاکتوس: گلخونه ستاری

پاییز و عکس

سلام و صبح عالیتون متعالی


عکسهایی که قول داده بودم رو ببینید امیدوارم از دیدنشون لذت ببرید.



حجکم مقبول

ساعت2:30  بامداد زن و شوهر از خواب بیدار شدیم . تا فرودگاه راهی نبود. البته اون وقت صبح. باورش سخت بود. تقریبا هیچ ماشینی تو خیابون نبود. 10 دقیقه بعد فرودگاه بودیم.

طبق معمول پرواز تاخیر داشت. یکساعت بعد پرواز مورد نظر به زمین نشست. تا بازرسی گذرنامه ها رو انجام بدن و ساکهاشونو تحویل بگیرن ساعت 5 صبح رو نشون می داد.استقبال کننده ها خیلی زیاد بودن. حاجی ما تنها حاجیی بود که دو نفر مستقبل داشت. من و اقای همسر.

تا زمانی که حجاج بیان بیرون،  هر از گاهی برخی  شوخ طبع ها برای اینکه جو رو عوض کنن با ذکر صلوات مثلا ورود حاجی رو اعلام می کردن. بالطبع همه از جا بلند می شدن و وقتی می دیدن خبری نیست، بر می گشتن سر جاهاشون. دقیقا مثل قضیه چوپان دروغگو وقتی برای بار سوم ذکر صلوات رو اغاز کردن دیگر کسی  اعتنا نکرد.

ساعت 5:30 خونه بودیم. صبونه خوردیم بعد همه رفتیم تا دو سه ساعتی بخوابیم. ساعت 10 با ناهار مختصری (کتلت و سالاد کاهو) که آماده کرده بودم به سمت شاهرود راه افتادیم. 

ساعت چهار و نیم رسیدیم. هنوز مسقبلین نیومده بودن. بنابراین من هم فرصتی پیدا کردم تا از طبیعت زیبای شاهرود عکاسی کنم.


بعد از مراسم استقبال و چاووشی خوانی همه به مسجد رفتیم و نماز مغرب و عشاء را بجا اوردیم.

شام حدود ساعت 9 سرو شد و ما بعد از خداحافظی ساعت 10شب به سمت تهران حرکت کردیم.

بی خوابی شب قبل و خستگی راه منو وسوسه می کرد تا فردا رو برای برگشت در نظر بگیرم. اما همسرم قبول نکرد.

فکر می کردم حتما خستگی باعث تصادف می شه ما میمیریم و  من دیگه قادر نخواهم بود بچه هامو ببینم. می دونید که با ما نیموده بودن.

وقتی دامغان رو رد کردیم دیگه طاقتم تموم شد خوابم گرفت. از همسرم خواستم نگهداره تا هر دو چرتی بزنیم. اما اقای همسر گفت: من خوابم نمی بره. تو بگیر بخواب.  از من اصرار و از اون انکار.

 چشمامو که باز کردم گرمسار بودیم. خدا رو شکر. به تهران نزدیک شده بودیم. دیگه خواب از سرم پرید تا خود خونه.

ساعت 3  رسیدیم. 8 صبح تا 2 داوری داشتم. بعد یه سر رفتم مدرسه تا 5 اونجا بودم.


الان چه حالیم؟ شما بگید!!!.

برای این پستم این عکس رو داشته باشید تا عکس بعدی رو در پست بعدی خدمتتون تقدیم کنم.

دونگی

سلام عزیزان

اول از همه در جواب کامنتی که از طرف اقای حمید گذاشته شده بود باید بگم که شما ادرس وبلاگتون رو ننوشتید. چگونه می تونم جواب کامنتتون رو بدم.


دفعه اخری که رفتیم بابل (10 روز پیش) برگشتنی مادر و مادر شوهرم رو هم با خودمون اوردیم. سه ماه پیش مادر شوهرم گفته بود دلم می خواد بیام خونتون. چون امیر برای کنکور نیاز به خلوتی خونه داشت، قول دادیم مهر ماه ایشونو بیاریم تهران.

شاید تعجب کنید چرا با مادر خودم اوردمشون؟ بر خلاف اونچه مرسوم هست مادر و مادر شوهرم رابطه خوبی با هم دارن. چون مادر شوهرم مریضه و چون من بیشتر وقتها خونه نیستم برای همین مادر شوهرم اصرار داره تا با مادرم بیاد خونه ما. سعی کردم بهشون خوش بگذره.

یه شب خواستیم بریم امام زاده صالح. باورتون نمی شه مادر شوهرم گفت امشـــــب سریال دونــــگی پخش می شه. دلم نمی خواد اونو از دست بدم. 

بخاطر وجود مادرا سه جلسه از کلاس زبانم رو از دست دادم. رفتم کلاسم رو کنسل کنم قبول نکردن. اصلا امادگی لازم برای ادامه کلاس رو در خودم نمی بینم.

فردا مسابقات شنا برگزار می شه. بعنوان معلم ورزش باید با بچه ها برم. به دو تا از بچه ها امید دارم.

الانم خوابم می اد. خیلی خسته شدم تو این چند روز. راستش رو بخواید خیلی به مهمون داری عادت ندارم.


مدرسه ها وا شده


هفته اخر شهریور به عروسی گذشت. پسر برادرم، پسر برادر شوهرم و دو تا از پسر عمه های شوهرم. هیچکدومش خوب نبود. مخصوصا عروسی پسر برادرم که به بستری شدن مادرم در بیمارستان به ما زهر شد.

یه ماهه که مادرم آپاندیسشو عمل کرده ولی هنوز درد داره. برای همین دوباره بستریش کردن.


مدرسه ها و دانشگاه ها باز شدن. دیروز یکی از بچه ها رو روونه دانشگاه و یکی رو روونه مدرسه کردم. تا یادم نرفته بگم که امیر حسین مهندسی صنایع واحد تهران شمال و همین رشته رو بصورت مجازی در دانشگاه خواجه نصیر قبول شد.

خودش دانشگاه ازاد رو انتخاب کرد ما هم قبول کردیم.

امسال بعنوان مربی ورزش تو یه مدرسه غیر انتفاعی پذیرفته شدم. دوشنبه ها و سه شنبه ها باید برم مدرسه.

از شما چه پنهون که دلهره و استرس زیادی دارم. مربی باشگاه بودم اما مربی مدرسه نبودم تا حالا.


در اخر از شما می خوام برای همه مریضا خصوصا برای مادرم دعا کنید.

Photo: Amir Hoseien is going to university




جنگل ابر

سلامی به گرمی خورشید نثار شما می کنم.

به تاریخ اخرین پستم که نگاه می کنم، می بینم خیلی وقته که از روزمره گیهام ننوشته ام. یادم نمی اد تو این مدت چه کارها کرده ام. همش یادم رفته. چه قدر خوبه که  می تونیم از خاطراتمون بنویسیــــــــــم، حداقل بخشــــــی از زندگیمون رو ماندگار می کنیم.

این تعطیلات تحمیلی و البته لازم رو هم به ولایت (بابل) سر زدیم هم یه سر رفتیم شاهرود( خونه خواهر شوهر). بعد از تحمل هوای شرجی شمال هوای خنک شاهرود چسبید. نه کولر، حتی پنکه هم نیاز نبود.

جنگل ابر  نزدیک شاهرود واقع شده. یه ناهار مهمان محیط زیبای جنگل ابر بودیم. شنیده بودم  ابرها خیلی پایین هستن. حتی گاهی تا پایین دره و جنگل می رسن. اما اون روز شانس با ما یار نبود. باد شدید بود و ابرها رو می برد. به همسرم گفتم این حساب نبود یه بار دیگه باید بیاییم اینجا تا من اونطور که شنیدم رو اینجا ببینم.

فردا عروسی دختر برادر شوهرم هس (بابل). اما ما نمی ریم. ما رو دعوت نکردن. یعنی کارت ندادن و زنگ هم که زدن دقیقه نود بوده (دیشب). توجیهشون هم اینه که عمو که نیاز به دعوت نداره. ما هم قبول نکردیم و تصمیم گرفتیم نریم. اخه بار اولشون نیست. برای عقد پسرشون هم اینکار رو کردن. منتهی اون دفعه گذاشتیم به حساب کم تجربگیشون و رفتیم.

و حالا عکسهایی از جنگل ابر:

 عكس 


رنگین کمون

سلام

سه تا مداد، یه مداد تراش، پاک کن، اب، شربت البالو، قرص استامنیفن و دستمال کاغذی. لابد می پرسین اینا چیه؟ اینا مواد مورد نیازی بود که برای شرکت در کنکور، برای امیر آماده کردیم. ما اماده کردیم. خودش که بی خیال بود همچنان که نسبت به درس خوندن بی خیاله.

اون روز  ارامش خاصی داشتم. به امیر حسین اعتماد داشتم. فکر می کنم از پس هر ازمونی بر می اد. صبح ساعت 6 بیدار شدیم. صبحانه کره، عسل، مربا  البالو، پنیر خامه ای  و ... با نون داغ اماده کردیم.  امیر یه ذره بیشتر نخورد. ما اصلا نخوردیم (داستان دارد).

نیما با ما نیومد. اول رفتیم میدون کاج. چون یکی از دوستان امیر به اتفاق خواهرش، قرار بود با ما بیان.  مادر دوستش با اون یکی پسرش رفت. اخه دو قلو بودن و هر دو کنکور داشتن. نمی دونم چرا طفلکی ها تو یه حوزه نبودن.

دوست امیر اونقدر استرس داشت که کهیر زده بود. در مقابل امیر خیلی رلکس بود.

بعد از اینکه بچه ها رو همراهی کردیم تا  دم در دانشگاه شهید رجایی(محل امتحان)

رفتیم همون نزدیکی ها که یه پارک قشنگ و بزرگ داشت . بساط صبونه رو که قبلا اماده کره بودم پهن کردیم و جاتون خالی خیلی مزه داد.

قرار بود تا امیر بر می گرده همونجا بمونیم . اخه محل ازمون به خونه دور بود. اما بعدش دیدیم حالا کو تا چهار ساعت دیگه. چند تا عکس انداختیم و راهی خونه شدیم.

 امیر که می گفت نه سخت بود نه اسون توکل به خدا.

روز بعدش یعنی جمعه خونه یکی از دوستان یعنی تو باغش دعوت داشتیم. بارون زد و بعدش رنگین کمون قشنگی اسمون رو اراست. عکسش رو براتون گذاشتم.

خیلی خوش گذشت. والیبال، دوچرخه سواری، بدمینتون.

فردا هم که کنکور دانشگاه ازاده. ببینیم این یکی رو چه جوری می گذرونه.


تا حالا چشاتون البالو گیلاس چیده؟

 یکی از دوستان که باغ میوه داره برای ما 10 کیلو البالو اورده.


انقدر تازه و مرغوب بودن که نگو و نپرس. 2 کیلو را گذاشتم تو سینی بردم پشب بام تا البالو خشکه بشن. بقیه رو مربا کردم و شربت.

الان اینقده خسته ام که به معنای واقعی چشمم البالو گیلاس می چینه.

فردا پسر برادر شوهرم به اتفاق نامزدش که رفتن مشهد زیارت می ان خونه ما. از دیروز شروع کردم به تمیز کردن خونه.

جمعه شب خونه یکی از بهترین دوستام دعوتیم. تصمیم دارم یه گلدون گل طبیعی براش بخرم. می دونم چه گلی رو دوست داره.

امروز از دوستم کتابهای تربیت بدنی رو گرفتم. تصمیم دارم برای ارشد تربیت بدنی بخونم. تا چه پیش اید!!!


راستی یه خبر دارم براتون. اگه حدس زدین جایزه دارین؟



چشمهایش

سلام، حال و احوال دوستان گلم چطوره؟

یک هفته ای بود که به اینترنت دسترسی نداشتم. شارژمون تموم شده بود.منتظر شدیم تا سر ماه بشه تا دوباره وصل بشیم. اینترنت ما محدوده. حدود 4 گیگ در ماه. می تونستیم شارژ کنیم تا سر ماه برسه. اما از اونجایی که این هفته سرم شلوغ بود ترجیح دادم شارژ نکنم. البته به یکی از دوستان قول داده بودم شنبه گذشته باهاش ویدئو چت داشته باشم. متاسفانه بد قول شدم. همین جا از حضورش عذر می خوام.

امروز تو منطقه 5 داوری داشتم. قرار بود 90 تا بازیکن بیاد که فقط 40 نفر اومده بودن. خوشبختانه تا ساعت 11:30 تموم شد. ناهارمون که یه ساندویج ژامیون مرغ بود دادن دستمون تا بیاریم خونه بخوریم. تا رسیدم خونه امیر حسین گفت: خیلی گشنمه. از قبل خورشت کرفس اماده کرده بودم. فقط باید برنج می گذاشتم که پسرم قبول نکرد. گفتم باشه پس ساندویج رو شما بخور. منو نیما بعدا می خوریم.

امیر حسین امروز تو ازمون گواهی نامه قبول شد. از حالا دلشورم شروع شده. خدایا خودت کمکم کن.


فردا می خوام برم منیریه(مرکز لوازم ورزشی) برای دو تا از شاگردهام راکت بخرم. یه قمقمه اب برای خودم و برای همسر محترم و پسرا هم مایو باید بخرم. خوب تابستونه و فصل شنا.

خیلی خوابم می اد. اما می دونید اگر الان بخوابم شب تا دیر وقت بیدار می مونم. برای همین همیشه از خواب ظهر فرار می کنم. خودمو با هر چیزی مشغول می کنم تا نخوابم.

راستی کتاب"چشمهایش" از نویسنده معروف اقای بزرگ علوی رو از کتابخونه به امانت گرفتم. تا صفحه 220 که خوندم خیلی خوشم  نیومده. 50 تا 60 مونده هنوز. امیدوارم به اخر که رسیدم از خوندنش راضی باشم.