سلامی به گرمی خورشید نثار شما می کنم.

به تاریخ اخرین پستم که نگاه می کنم، می بینم خیلی وقته که از روزمره گیهام ننوشته ام. یادم نمی اد تو این مدت چه کارها کرده ام. همش یادم رفته. چه قدر خوبه که  می تونیم از خاطراتمون بنویسیــــــــــم، حداقل بخشــــــی از زندگیمون رو ماندگار می کنیم.

این تعطیلات تحمیلی و البته لازم رو هم به ولایت (بابل) سر زدیم هم یه سر رفتیم شاهرود( خونه خواهر شوهر). بعد از تحمل هوای شرجی شمال هوای خنک شاهرود چسبید. نه کولر، حتی پنکه هم نیاز نبود.

جنگل ابر  نزدیک شاهرود واقع شده. یه ناهار مهمان محیط زیبای جنگل ابر بودیم. شنیده بودم  ابرها خیلی پایین هستن. حتی گاهی تا پایین دره و جنگل می رسن. اما اون روز شانس با ما یار نبود. باد شدید بود و ابرها رو می برد. به همسرم گفتم این حساب نبود یه بار دیگه باید بیاییم اینجا تا من اونطور که شنیدم رو اینجا ببینم.

فردا عروسی دختر برادر شوهرم هس (بابل). اما ما نمی ریم. ما رو دعوت نکردن. یعنی کارت ندادن و زنگ هم که زدن دقیقه نود بوده (دیشب). توجیهشون هم اینه که عمو که نیاز به دعوت نداره. ما هم قبول نکردیم و تصمیم گرفتیم نریم. اخه بار اولشون نیست. برای عقد پسرشون هم اینکار رو کردن. منتهی اون دفعه گذاشتیم به حساب کم تجربگیشون و رفتیم.

و حالا عکسهایی از جنگل ابر:

 عكس